Tuesday, 17 November 2009

ستیز


در تلالو خاطرات غبار آلود

جان خسته

به تلنگری بیدار می شود

که آغازگر ستیزیست خاموش

میان جان و تن

ذهن و رویا

و جان می گیرند مردگان دیروز در رویای امروز

درکشمکشی دایم

در چگونگی دیروز و چراهای امروز

و ناتوان از پاسخی در خور

و ترسان از ویرانی وجود

که این ستیز

خود آغازیست بر وجودی دیگر

4 comments:

  1. نمی دونی چقدر خوشحال میشم وقتی هر روز میام یه شعر تازه می بینم!

    ReplyDelete
  2. باتو
    شمارا،قشع،یگدنز،نتشاد تسود،هسوب،شزاون،یزابقشع،ندش دوخیب دوخ زا،ندیشک سفن،ندیشک رپ هظحل ره،ندش لابکبس
    دور از تو
    یگنتلد،یباتیب ،یرارقیب
    و
    هظحل یرامش یارب کی هیناث اب وت ندوب

    ReplyDelete
  3. یه روزنه ی نور
    یه روزنه سفید
    نمیدونم
    یه روزنه
    یه حس خوب
    یه نفس
    تو این شعرت هست
    که با خوندنش یه جورایی سبک شدم
    آروم شدم
    به یه حس خیلی ناب رسیدم
    اینو میزنم رو سر در دلم

    ReplyDelete
  4. خاطرات غبار آلود
    آزارم میدهند

    ReplyDelete