
حرف ناگفته ای در کنار لبم
در تب تولد است
که دردش را میان بغض و بلا و بهانه
گم کرده ام
وتاوان ظهورش را
هر شب کنار آوارگی های خود
می گریم
می گریم و غمش را تنها خودم
تا مغز استخوان حس می کنم
و نه هیچ کس
حتی اگر شریک غمم شوند
مرگا از تولد این تنهایی
که بیان وصفش را
دستم از دامان هر واژه ای کوتاه است
در تب تولد است
که دردش را میان بغض و بلا و بهانه
گم کرده ام
وتاوان ظهورش را
هر شب کنار آوارگی های خود
می گریم
می گریم و غمش را تنها خودم
تا مغز استخوان حس می کنم
و نه هیچ کس
حتی اگر شریک غمم شوند
مرگا از تولد این تنهایی
که بیان وصفش را
دستم از دامان هر واژه ای کوتاه است
آسمان سربی رنگ
ReplyDeleteمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابيم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال