Monday, 2 November 2009

تولد تنهایی




حرف ناگفته ای در کنار لبم

در تب تولد است

که دردش را میان بغض و بلا و بهانه

گم کرده ام

وتاوان ظهورش را

هر شب کنار آوارگی های خود

می گریم

می گریم و غمش را تنها خودم

تا مغز استخوان حس می کنم

و نه هیچ کس

حتی اگر شریک غمم شوند

مرگا از تولد این تنهایی

که بیان وصفش را

دستم از دامان هر واژه ای کوتاه است

1 comment:

  1. آسمان سربی رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    مي پرد مرغ نگاهم تا دور
    واي ، باران
    باران ؛
    پر مرغان نگاهم را شست
    خواب رؤياي فراموشيهاست
    خواب را دريابيم
    كه در آن دولت خاموشيهاست
    من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
    و ندايي كه به من مي گويد :
    ”گر چه شب تاريك است
    دل قوي دار ، سحر نزديك است “
    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن مي بيند
    مهر صبحدمان داس به دست
    خرمن خواب مرا مي چيند
    آسمانها آبي
    پر مرغان صداقت آبي ست
    ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
    از گريبان تو صبح صادق
    مي گشايد پر و بال

    ReplyDelete