Saturday, 7 November 2009

تابوت انسانیت


من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....

وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...


وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...

تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...

و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!

انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...

انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ،

که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ

بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است ....

افسوس ...

اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...

سراپا اشکم .... یک دسته اشک ..
.

یک دسته اشک که دلش میخواهد

به جای یک دسته گل

بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....


خاک بر سر خاک !

ای خاک بر سر خاک،

که اج
ازه می دهد ، بشر با فروتنی به بی تکلیفیش فخر فروشد

ای خاک بر سر خاک ...

که به جای خون تاک ... خون خودش را ،

خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...

...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را

خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...


و دریوزه ی بشرافتخارجو ،

در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد

....

2 comments:

  1. خاک بر سرش اگر پناهم ندهد و مرا مثل یک بوته ی هرز به دور اندازد

    ReplyDelete
  2. marekast refigh .. harf nadare in shearet :x


    ____ SPOOK

    ReplyDelete