Thursday, 12 November 2009

سوتِ ناسوته


برهنه برهنه !


جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،


آذین زنی نازا


و پوتین کهنه ای بر پینه های پا


بی بندُ عاصی به دایره ها


از انسان کسی نمانده بود ...


جز کاسه ای سفال


که هزار بار ،


از کنار دیگِ پُر


خالی گذشته بود


و پوتینی کهنه که از هزار راه بی برگشت،


بی خود خواهِ خود


او را از شعاع آشنائی ،


به شعاع آشناتری می رساند !


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،



این بود سوتِ ناسوته اش ،


آن دَم که پُشت بر جهان خو ساخته ،


چشم در هیچُ پوچ


بابونه خشک می خورد


و خلال می نمود !


روباهِ باد


از خرابه های هم جوار


هق می زدُ می گذشت


با جاروی بلند دُمش


که هزار تار ِ یال ،


از هزار اسب شهید


تشنه هزار جنگ بود !

0 comments:

Post a Comment