Sunday, 1 November 2009

خود کشی


درخت تنهاست

با هزاران چشم ِ

سیب های خاکستر پدرانمان

در کنار گور های خالی

که تا مغز استخوانشان را

بلعیده است.

ساکت و با اشتها

ذره ذره پوستم را، تکه تکه می کند

هنوز به استخوانهای سفیدم نرسیده است.

یاد اهرام مصر افتاده ام

من فرعونی از

اهالی همینجا

گوری از شن و مه را در آیینه ی ِ

تلوزیونی سیاه و سفید برای

فصل رسیدن سیب ها

اجاره کرده ام.

درخت تنهاست

با هزاران سیب

که زیر دندان کودکان خیابان

مرا گاز می گیرند.

درخت تنهاست

با هزاران چشم که در نیمه شب

جهان را از خاکستر های پدرانمان

بالغ می کنند

1 comment:

  1. حتی یک ستاره در شب نمی ماند
    شب نخواهد ماند
    .من می میرم، و با من، وزن ،
    جهان بی تحمل نیز.
    من پاک می کنم ، اهرام را ،
    مدالهای عظیم را،
    جهان و چهره ها را.
    من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.
    باید از تاریخ غبار بسازم، غبار از غبار.
    هم اکنون به آخرین غروب می نگرم.
    آخرین پرنده را می شنوم.
    پوچی را به کسی نمی دهم.

    ReplyDelete