Thursday, 12 November 2009

به وقت گرینویچ


اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت


و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!


من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !


اولین آواز را من خواندم ،


برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،


تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !


من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !


من ماگدالینم ! غول تماشا !


کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !


سپهر را من نیلگون شناختم !


چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوده !


خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود


و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک و راک من !


اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !


کفش ، ابتکار پرسه های من بود


و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !


هندسه ! شطرنج سکوت من بود


و رنگ ، تعبیر دل بغضم !


من اولین کسی هستم که ،


در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !


من اولین سیاه مستِ زمینم !


هر چرخی که می بینید ،


بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !


آه را من به دریا آموختم !


من ماگدالینم !


پوشیده در پوستِ خرس


و معطر به چربی ِ وال !


سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،


با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را


یک جا در آن می چرخانم !


اولین اشک را من ریختم ،


بر جنازه زنی که غوطه ور در شیرُ خون


کنار نارگیلی مُرده بود !


بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !

0 comments:

Post a Comment