Monday, 5 December 2011
Monday, 19 September 2011
چرک نوشت
وقتی زمان از عقب و زمانه از جلو فرو می رود به سرنوشتی که سوراخ دارد
تا وقتی کرم وینر لکه ها را پاک می کند
و پیف پاف نابود می کند بوی تریاک را
تا وقتی سیگاری می خنداند و دکس می گریاند
تا وقتی جوهر نمک تست اعتیاد را منفی می کند
باید امید داشت
باید امید داشت
تا وقتی هنوز فاحشه ها شماره می گیرند
تا وقتی مولتی ویژن هست،پیشنهاد بی شرمانه هست،بی وفا هست
تا وقتی مادونا هست،لوپز هست،اسپیرز هست
تا وقتی هنوز به احترام فاطمه از جا بر می خیزم
باید امید داشت
باید امید داشت
تا وقتی پدر نگران بسته های خالی سیگار است
تا وقتی نفرینهای مادر هست،گریه هایش هست ،کمردردش هست یعنی زنده
باید امید داشت
باید امید داشت
تا وقتی ریه ام نفس می زند با خلط های رنگین کمانی اش
وانگشتهای روماتیسمی ام می نویسند
باید امید داشت
باید امید داشت
تا وقتی سگ هست
گربه هست
اسب هست
تا وقتی یک جانور نفس می کشد
تا بتوانم به جای خودم دوستش بدارم
و به جای تو که دیگر نیستی
باید امید داشت
باید امید داشت
تا وقتی 206 هست
خیابان هست
رینگ و سیستم هست
تا وقتی غریزه هست
خود ارضائی هست
فیلم پورنوی زهره هست
باید امید داشت
باید امید داشت
تا مهدی هست
مسیح موعود هست
سوشیانس هست
تا وقتی آمدن کسی توی افسانه ها هست
و جهان در انتظار گودو مثل دختران حیض ورم کرده
باید امید داشت
باید امید داشت
آری گلم
مثل سگی نو بالغ که بوی دختر همسایه را از زیر در میبلعد
به هر کسی رد می شود،
به هر کسی که زنگ در را میزند....اشتباهی
به امواج صوتی که از دیوار رد می شود،
به آه اوه شبانه
به آخ اوخ روزانه
و به هر صدائی که از ته حنجره می آید،
یا مثل گل فروشهای چهار راه
به هر کسی که سر تکان می دهد،بوق می زند،چراغ می زند
وبه هر دستی که از پنجره بیرون می آید....
باید امید داشت
باید امید داشت....
Saturday, 9 April 2011
آشناترین واژه

...
سکوت
باز هم سکوت ...
بازهم فشار هنجره به دست بغض
باز هم خلوت کردن پشت چشمها ـ پشت گوشها
پشت درختان تن سوخته از بی مهری
پشت کوچه پس کوچه دردهای بی وقفه
پشت کوژ و کاو آیینه
پشت زنگار ذهن
تمامی اعمال ریاضی را تست زدم بر خود
جمع کردم ـ کم آوردم
ضرب کردم ـ جا برای حجمش نبود
تقسیم کردم ـ بوی گندش زد بالا
تفریق کردم ـ چیزی عوض نشد !!!
زیر رادیکال رفتم
تکه تکه شدم در حسرت روزهای خوب
که حتی سرابش هم رنگ پریده شده
آری سکوت
باز هم سکوت...
باز هم تنهایی
آشناترین واژه زندگی ام
گویی چسبیده است چون پیچک به جسمم ـ به اسمم
باز هم سکوت
باز هم پشیمانی از حرف زدن
پشیمانی از خارج شدن از چهارچوب
پشیمانی از خیانت به تنهایی
مته می گذارم بر روی هر چه که هست
پتک می زنم به هرآنچه که خواهد بود
همچو پايیزم که انتظار هیچ بهارش نیست
که غرور خشک و سردش را به نخ بخیه نمی دهد
که تنش می لرزد از سوز زمانه و باز هم استوار است
در سکوت می غلتد و پشت می کند به هر بهار ...
" کاش معنی سه نقطه های انتهای جمله هایم را بفهمد "
Monday, 28 March 2011
سگ آواره

سگ آواره در معبر عبث
دندان کینه شکسته به شعله زار زخم
سگ تیپا خورده ی خانه به دوش
ولگرد و بی شکیب
چو زنجیری بزه کار
زوزه می کشد که هر روز گرسنه است
با رنج و اشک های همیشه اش
سگی که پشت چراغ هنجارهای مردود
عادتهای غلط ، سنت های سمج
پشت شکنجه گاه قوانین قراردادی وضعی
سرکوب بوده رانده شده
منکوب مانده است...
سگ فریب خورده ی افیونی
بی تکیه گاه ِ کسان
خنجر ِ دودبار ِ مرگ نوشیده است از دست ِ ناکسان!
سگ زخمی
که مطرود مانده از نگاه سرمایه دار رند!
سگ ژنده پوش ِ شور بخت
که هزاران بار دیده ای در هر کنار و گوشه ی شهر
در قفس پر تعفن ِ روز مرگی ِ ماشینی
هی می دود و هی می دود و به مقصد نمی رسد.
اینجا چنان که گفتم
سگ ِ بی وفای شهر کثیف
برای یک لقمه نان
برای محبت ِ بی منت
هاری گرفته ، طغیان کرده است
جان داده بارها و هنوز
محکوم مانده است...
بی فایده

تهوع
احساس پوچی
برگه هایی سفید
سوال هایی که بی جواب خواهند ماند
لبخندهایی که باید زد
درسهایی که از قبل آموخته ایم
تکرار....
تکرار....
تکرار....
برتو نهیب میزنند
که بی فایده ای....
چون که مثل آنها نیستی...
مثل آنها فکر نمیکنی...
مثل آنها حرف نمیزنی....
تزویر....
تزویر...
تزویر...
چه میخواهی؟
سوال بی جوابیست ...
میخواهی فرق داشته باشی ...
میخواهی از نو بسازی
میخواهی دنیا را از آن خودت کنی
و فکرها را بیدار....
ولی نمیشود.
ویک کلمه تا ابد
در گوشت زنگ خواهد خورد.....
تقدیر...
تقدیر...
تقدیر...
بن بست خاطره
Subscribe to:
Posts (Atom)
