Monday, 2 November 2009

آخرین لحظه



گلویم

با طنابی از صبوری

حلق آویز بغض ناگفته هاست

می خواهم غسل دهم دردهایم را

بپیچم در کفن فراموشی ها

می خواهم نیایش کنم

تنهایی ام را

زیر باران های پر صدای شبانه

نمی دانم در کدامین فصل پریشانی ام ؟!

میل به زمانی دارم که

آخرین لحظه ی خود را

تن دهم به تمام فاصله ها

1 comment:

  1. همیشه در فکر این بودم که آخرین لحظه را چگونه باشم؟
    در فکر اینکه نگاهم چگونه خواهد نگریست؟
    میخندم
    میگریم
    خدای من چه خندان و چه گریان آخرین لحظه کنارم باش.
    ترکم نکن

    ReplyDelete