Monday, 23 November 2009

مسلخ مصلحت


در سنگلاخ فاجعه ها

با چشمانی بر گشته

بیچارگانی سر فرو هشته

دستان گره خورده در هم

پیچ در پیچ و در انتظار هیچ

در سکوتی چندش آور

و در بهت تنهایی خود

که چگونه مردمانی برگزیده

مصلحت خلق را سنجیده

و قربانی اندیشه را

در مسلخ مصلحت ذبح نموده

و هراسان از کرده خود

بیداد را مائده الهی نامند

و دستان گره خورده را

کنایت از میلادی خوانند

و سکوت را رضایتی ابدی

از برای مغلوبان و نه مغضوبان




مسخ شدگان


در هجوم و درگیری آهن و سیمان

بیچاره مردمانی سرگشته

در وادی ظلمت و پریشانی

روزگار خود را نشخوار می کنند

و همچون مستان

بر ادبار خود لعن و نفرین می فرستند

که چه سان کالبد خالی از خویش خود را

به دوش می کشانند

و دقایق رقت بار خود را

همچون آینه به نظاره می نشینند

بی هییییییییچ کوششی

Tuesday, 17 November 2009

ستیز


در تلالو خاطرات غبار آلود

جان خسته

به تلنگری بیدار می شود

که آغازگر ستیزیست خاموش

میان جان و تن

ذهن و رویا

و جان می گیرند مردگان دیروز در رویای امروز

درکشمکشی دایم

در چگونگی دیروز و چراهای امروز

و ناتوان از پاسخی در خور

و ترسان از ویرانی وجود

که این ستیز

خود آغازیست بر وجودی دیگر

زخمی


با دستهایی لرزان و قلمی پران

بر صفحه وجودم می نویسم

برای چه ؟ برای که ؟

جز آنکه قلب پر طپش آرام گیرد

و روح ملتهب دمی بیاساید

سفیر چکاچک اندیشه های مغشوش

سراسر وجودم را اسیر می سازد

اصلا برای چیست که خود را به نظاره نشسته ام

مگر جز این است که کالبدی تهی شده از خویشم

و روح عصیان زده ام را

در این بازار مکاره به فروش می رسانم

تا مگر کور سوی کوچکی از ولوله روزگار

در آن جای گرفته

بر صفحه کاغذ نقش بندد

ولی افسوس

با تمام کاوشهای درونی روحم

جز نمایش زخمهای وجودم

به یادگار پر ارزشی دست نمی یابم

Monday, 16 November 2009

رقص روزگار


اذهان یخ زده در سردابهای عفونت

به تقلایی بیهوده و رقت بار دچارند

سکوت به شباهنگ دشنامی مانند است

قراولان شب

در دیدگان سرد مردمان

هیمه های بهت فرو می فروزند

جغدی شوم

بر تارک دیوار

آوازی مستانه سر می دهد

و خوشبختی خود را بانگ می زند

طبل سکوت

بر گوشهای مردمان

سنگینی خود را محک می زند

و این همه

به یمن سکوتی فرخنده

رقم زن روزگاریست

لایق لب فروبستگان

که از پس ظلمی مضاعف

سر برون می آرد

و سرنوشت را

به رقصی هولناک می کشاند



Thursday, 12 November 2009

شعرسوخته


بعد از آن شب بود ،


که انسان را همه دیدند


با بادکنکِ سَرَش


که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم


وتماشاچیان تاجر ،


تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ


می شود هزار اسبُ الاغ را


به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست


و همه دیدند که آن شب او


انگشتر اعتقاد به سپیدارها ر

ا

از انگشتِ خود بیرون کشید !


با کلاهی از یال شیر ،


بارانی یی از پوستِ وال ،


شلواری از چرم کرگدن ،


کفشی از پوست گاومیش ،


موهایی از یال بلندِ اسب ،


دندانهایی ار عاج فیل


و استخوانهائی همه از طلای ناب


و قلبش....


تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !


کندوی نو ساخته ای


که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،


همه سوخته بودند


به آتش گلهای سرخُ زرد !

سوتِ ناسوته


برهنه برهنه !


جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،


آذین زنی نازا


و پوتین کهنه ای بر پینه های پا


بی بندُ عاصی به دایره ها


از انسان کسی نمانده بود ...


جز کاسه ای سفال


که هزار بار ،


از کنار دیگِ پُر


خالی گذشته بود


و پوتینی کهنه که از هزار راه بی برگشت،


بی خود خواهِ خود


او را از شعاع آشنائی ،


به شعاع آشناتری می رساند !


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،



این بود سوتِ ناسوته اش ،


آن دَم که پُشت بر جهان خو ساخته ،


چشم در هیچُ پوچ


بابونه خشک می خورد


و خلال می نمود !


روباهِ باد


از خرابه های هم جوار


هق می زدُ می گذشت


با جاروی بلند دُمش


که هزار تار ِ یال ،


از هزار اسب شهید


تشنه هزار جنگ بود !

به وقت گرینویچ


اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت


و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!


من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !


اولین آواز را من خواندم ،


برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،


تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !


من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !


من ماگدالینم ! غول تماشا !


کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !


سپهر را من نیلگون شناختم !


چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوده !


خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود


و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک و راک من !


اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !


کفش ، ابتکار پرسه های من بود


و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !


هندسه ! شطرنج سکوت من بود


و رنگ ، تعبیر دل بغضم !


من اولین کسی هستم که ،


در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !


من اولین سیاه مستِ زمینم !


هر چرخی که می بینید ،


بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !


آه را من به دریا آموختم !


من ماگدالینم !


پوشیده در پوستِ خرس


و معطر به چربی ِ وال !


سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،


با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را


یک جا در آن می چرخانم !


اولین اشک را من ریختم ،


بر جنازه زنی که غوطه ور در شیرُ خون


کنار نارگیلی مُرده بود !


بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !

وصیتنامه


نیمی از سنگها ،صخره‌ها ،کوهستان را


گذاشته‌ام با دره‌هایش،


پیاله‌های شیر را به خاطر سپرده ام


نیم دیگر کوهستان ، وقف باران است.


دریایی آبی و آرام را


با فانوس روشن دریایی می‌بخشم به عمر


شبهای دریا را بی‌آرام ،


بی‌آبی با دلشوره‌های فانوس دریایی


به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند.


رودخانه که می‌گذرد زیر پل مال تو


استخوان بلور که آب پیراهنت شود تمام تابستان...


هر مزرعه و درخت کِشتزار و علف را


به کویر بدهید ،


ششدانگ به دانه‌های شن ،


زیر آفتاب از صدای سه‌تار من


سبز سبز پاره‌های موسیقی


که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب


و گذاشته‌ام روی طاقچه


یک سهم به مثنوی مولانا


دو سهم به نی بدهید


و می‌بخشم به پرندگان رنگها ، کاشیها ، گنبدها


به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

غار و غندیل‌های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را به فصل‌هایی که می‌آیند بعد از من.....

آخرین آشنا


خسته از تمامی پنجره‌ها...

خسته از شلاق بی‌رحمی...

دیگر بار لب گشودم تا سخنی بیابم و بگویمش....

اما غمی یافتم در سکوت همه لبها...

خواستم نگاهی بکنم و پنجره‌ای یافتم که کودکان زندگی

با سنگهای بهار آن را شکسته بودند...

من طمع بر آسمان بستم و جسمی یافتم که پا بر زمین گذاشته بود...

کاش نمی‌گفتمش ٬ تمام آنچه را که گفته بودم

تا اینگونه نپیچد کلاف احساسش در رخنه‌های خالی وجودم ...

تا تنها مرگ٬ این آخرین آشنای شعرِ زندگی را از بر کند...

Sunday, 8 November 2009

تسخیرشده


آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است

همه چیز تباه شده و سقوط کرده

این درهای بزرگ چوبی بسته خواهند ماند

وقتی که قلب ، قبری ست مملو از خون

و روح ، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته

آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده

و آتش شرف به تمامی خاکستر شده

این شکوه دست نخورده خواهد ماند

همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند

در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته

در برابر زخم های آواز

آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم

اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد

در تمنای گشودن این درهای بسته

به جست وجوی سقوط کردگان مرو

Saturday, 7 November 2009

تابوت انسانیت


من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....

وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...


وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...

تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...

و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!

انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...

انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ،

که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ

بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است ....

افسوس ...

اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...

سراپا اشکم .... یک دسته اشک ..
.

یک دسته اشک که دلش میخواهد

به جای یک دسته گل

بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....


خاک بر سر خاک !

ای خاک بر سر خاک،

که اج
ازه می دهد ، بشر با فروتنی به بی تکلیفیش فخر فروشد

ای خاک بر سر خاک ...

که به جای خون تاک ... خون خودش را ،

خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...

...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را

خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...


و دریوزه ی بشرافتخارجو ،

در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد

....

اشتباه چاپی



وقتی جهان از ریشه جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه های یاس می آید

وقتی یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی تفاوت دلبست

نان را از هر طرف که بخوانی نان است

وقتی عقیده، عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب، مهتاب تلقی

متانت زمین زیر برف یخ می زند

نان از یتیم خانه می دز
دند

و می فهمیم

دزد

اشتباه چاپی درد است!

Friday, 6 November 2009

شعر من


شعر من فریاد باش

شعر من تا می توانی بر علیه ظلم واستبداد باش

شعر من

آتش کن و بر ضد هر خونین دل و ضحاک باش

شعر من دمساز باش

شعر من ای عرش پررعد و برقم

ای مسلسل

ای سلاح گرم و سردم

شعر من ای انعکاس درد قلبم

ای نشانگر از درون پر نبردم

شعر من

ای گمشده در اندرون درد و ماتم

شعر من تا می توانی آتشین باش

و ستم را از درون کاخهای رنگ رنگی

همره آثار دژخیمان خون آشام

بیرون کش

بسوزان...

خردکن...

شعر من همچون مسلسل در کف مردان جنگی

پاره کن آن سینه پرحیله افراسیابان

پاره کن آن بند و زنجیر اسارت را

وزان پس

با خروشی آتشین و سرخ

بنادار آن بنای پرعدالت را

شعر من درخود نشانی از نبودن یا نداشتن

یا چنین فعلی

تحرک در زمان را یاوگی انگاشتن

همره بیچارگی

بیمایگی

وین شعار ابلهانه حک بر سقف زمانه

زیستن با هر چه نکبت

دوری از هر گونه حکمت

دم نیاوردن

و با چشمان خونین

دیدن و نا دیده خواندن

رنگ را بی رنگ نامیدن

و رنج ممتد بیچارگی را

در ضیافت

شعر خواندن

بگوعریان کن و مهراس از دشمن

مترس

آخر

(چگونه این چنین بودن

شيطان مي آيد با گام هاي آ هسته


تمام لحظه ها سخت است


زندگي بي محتوايي است


تمام روح وجسمم تهي شد


تمام خاطرات هراسان رفتند


من ماندم و گناهانم


ورود شيطان چه بي مقدمه بود و بي دعوت


درد را مي چشم


طمع زهر مانند آن را


وجود شيطان را تا مغز استخوانم احساس مي كنم


هيچ برگشتي نيست به اين زندگي تلخ


بيهوده زيستن و بي محتوا آغاز شدن و نفس كشيدن


را نمي خواهم....

Thursday, 5 November 2009

سیگار پشت سیگار




سیگار پشت سیگار

شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست

لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بریدن

چپ پاچه‌های شلوار، سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام

این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند

مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جیغ‌های رنگی

شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی، در کوچه‌های بن‌بست

انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ

خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار

کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قدیمیست

تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد

سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد

یک مارک بی‌خریدار، سیگار پشت سیگار

حسرت خیس




غربت راحتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي و يا جايي پشت لحظه هاي اشنا!

همين که عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند کافيست

تا تو غريب شوي!

زماني که فرصتي براي دوست داشتن و اشنايي نيست

و دروغ و فريب را بر اين روزگار اوار مي بينم


ساز خود را بر ميدارم و مثل هميشه تنها در دنيايم مي نوازم


ضرب اهنگ من نت هاييي است خسته که از دل برميخيزد

و نيرنگ ها را فرياد ميزند


دنياي من جز من نيست و من جز دنيايم نيستم

و اين نواها تنها عبوري است چون مرهم بر خسته دلي شکسته ... !!!



نوشتنم براي نمردن است ،

وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام


اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از اسمان برايت اورده ام

با چند خواب که تعبير نشد


تا بگذاري ته چمدان رفتنت

دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود


تنهايي پر هياهو را من برميدارم

و از روزهاي با هم بودنمان به تو

خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم



تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد

تو با يک جرعه از درياي يادت ميــان بــاغ قـلبـــم جــا گــرفتــي

تو اي مغرورترين" فردا روز محاکمه ي توست ،

اعدام يا حبس ابد جزئيات خيانت


معلوم نيست ، اما اثر انگشت تو روي قلبي شکسته پيدا شد

اگر ميدانستم به واسطه ي سرقت محبت

مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهي کرد

و خود به
قضاوت خواهي نشست

و مرا به جرم صداقت و مهرباني از همه چيز محروم خواهي
کرد

و به پشت ميله هاي زندان تنهايي خواهي انداخت

هرگز چشم به سوي
پنجره ي هميشه غمگين چشمانت نمي گشودم

تو.........

اي کاش مي دانستي شبها تنها ستاره اي را که به نامت زده ام

به چشمانم سنجاق مي کنم...


تا يادم نرود در روي زمين هم کسي هست

که سبزي لحظه هايش روزي ارزويم بود ...



تقديم به چشم هايي که در راه ماندند و دل هايي که انها را راندند


تقديم به اشک هايي که غرورشان شکست

و عهدهايي که کسي انها را نبست

شیطان نیز می گرید


شب است و سرد

باران و تگرگ و برف

در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد

و شیطان نیز می گرید

.

و من در گوشه ی ژرفای این زندان

به تقدیر بد انسان می اندیشم

.

سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد

صداقت رنگ می بازد

صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد

می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی .....!

.

کسی آرام می خواند

کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

شب و است وسرد

و شیطان نیز می گرید .....

Monday, 2 November 2009

سلام فاحشه


سلام فاحشه

تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن