Monday, 5 December 2011

وسوسه خیانت




وسوسه می شوم از تن نیمه عریان قرص ها

دغدغه می گیرم مبادا دل تو

از خشاب من پر تر باشد
...

حالا هیچ شهری به کار پاییز نمی آید

تا جوجه گردان ها به تمام گربه ها مشکوک باشند!


تخت دو به شک است

بین لباس های تو و خواب های من

وقتی هر دو بوی خیانت می دهند!

........

چشمهایت را ببند

جنگ رو در رو سیاهی لشگر نمی خواهد!

Monday, 19 September 2011

چرک نوشت



وقتی زمان از عقب و زمانه از جلو فرو می رود به سرنوشتی که سوراخ دارد

تا وقتی کرم وینر لکه ها را پاک می کند

و پیف پاف نابود می کند بوی تریاک را

تا وقتی سیگاری می خنداند و دکس می گریاند

تا وقتی جوهر نمک تست اعتیاد را منفی می کند

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی هنوز فاحشه ها شماره می گیرند

تا وقتی مولتی ویژن هست،پیشنهاد بی شرمانه هست،بی وفا هست

تا وقتی مادونا هست،لوپز هست،اسپیرز هست

تا وقتی هنوز به احترام فاطمه از جا بر می خیزم

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی پدر نگران بسته های خالی سیگار است

تا وقتی نفرینهای مادر هست،گریه هایش هست ،کمردردش هست یعنی زنده

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی ریه ام نفس می زند با خلط های رنگین کمانی اش
وانگشتهای روماتیسمی ام می نویسند

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی سگ هست

گربه هست

اسب هست

تا وقتی یک جانور نفس می کشد

تا بتوانم به جای خودم دوستش بدارم

و به جای تو که دیگر نیستی

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی 206 هست

خیابان هست

رینگ و سیستم هست

تا وقتی غریزه هست

خود ارضائی هست

فیلم پورنوی زهره هست

باید امید داشت

باید امید داشت

تا مهدی هست

مسیح موعود هست

سوشیانس هست

تا وقتی آمدن کسی توی افسانه ها هست

و جهان در انتظار گودو مثل دختران حیض ورم کرده

باید امید داشت

باید امید داشت

آری گلم

مثل سگی نو بالغ که بوی دختر همسایه را از زیر در میبلعد

به هر کسی رد می شود،

به هر کسی که زنگ در را میزند....اشتباهی

به امواج صوتی که از دیوار رد می شود،

به آه اوه شبانه

به آخ اوخ روزانه

و به هر صدائی که از ته حنجره می آید،

یا مثل گل فروشهای چهار راه

به هر کسی که سر تکان می دهد،بوق می زند،چراغ می زند

وبه هر دستی که از پنجره بیرون می آید....

باید امید داشت

باید امید داشت....

Saturday, 9 April 2011

آشناترین واژه




...
سکوت
باز هم سکوت ...
بازهم فشار هنجره به دست بغض
باز هم خلوت کردن پشت چشمها ـ پشت گوشها
پشت درختان تن سوخته از بی مهری
پشت کوچه پس کوچه دردهای بی وقفه
پشت کوژ و کاو آیینه
پشت زنگار ذهن
تمامی اعمال ریاضی را تست زدم بر خود
جمع کردم ـ کم آوردم
ضرب کردم ـ جا برای حجمش نبود
تقسیم کردم ـ بوی گندش زد بالا
تفریق کردم ـ چیزی عوض نشد !!!
زیر رادیکال رفتم
تکه تکه شدم در حسرت روزهای خوب
که حتی سرابش هم رنگ پریده شده
آری سکوت
باز هم سکوت...
باز هم تنهایی
آشناترین واژه زندگی ام
گویی چسبیده است چون پیچک به جسمم ـ به اسمم
باز هم سکوت
باز هم پشیمانی از حرف زدن
پشیمانی از خارج شدن از چهارچوب
پشیمانی از خیانت به تنهایی
مته می گذارم بر روی هر چه که هست
پتک می زنم به هرآنچه که خواهد بود
همچو پايیزم که انتظار هیچ بهارش نیست
که غرور خشک و سردش را به نخ بخیه نمی دهد
که تنش می لرزد از سوز زمانه و باز هم استوار است
در سکوت می غلتد و پشت می کند به هر بهار ...
" کاش معنی سه نقطه های انتهای جمله هایم را بفهمد "

Monday, 28 March 2011

سگ آواره




سگ آواره در معبر عبث

دندان کینه شکسته به شعله زار زخم

سگ تیپا خورده ی خانه به دوش

ولگرد و بی شکیب

چو زنجیری بزه کار

زوزه می کشد که هر روز گرسنه است

با رنج و اشک های همیشه اش

سگی که پشت چراغ هنجارهای مردود

عادتهای غلط ، سنت های سمج

پشت شکنجه گاه قوانین قراردادی وضعی

سرکوب بوده رانده شده

منکوب مانده است...

سگ فریب خورده ی افیونی

بی تکیه گاه ِ کسان

خنجر ِ دودبار ِ مرگ نوشیده است از دست ِ ناکسان!

سگ زخمی

که مطرود مانده از نگاه سرمایه دار رند!

سگ ژنده پوش ِ شور بخت

که هزاران بار دیده ای در هر کنار و گوشه ی شهر

در قفس پر تعفن ِ روز مرگی ِ ماشینی

هی می دود و هی می دود و به مقصد نمی رسد.

اینجا چنان که گفتم

سگ ِ بی وفای شهر کثیف

برای یک لقمه نان

برای محبت ِ بی منت

هاری گرفته ، طغیان کرده است

جان داده بارها و هنوز

محکوم مانده است...

بی فایده



تهوع

احساس پوچی

برگه هایی سفید

سوال هایی که بی جواب خواهند ماند

لبخندهایی که باید زد

درسهایی که از قبل آموخته ایم

تکرار....

تکرار....

تکرار....

برتو نهیب میزنند

که بی فایده ای....

چون که مثل آنها نیستی...

مثل آنها فکر نمیکنی...

مثل آنها حرف نمیزنی....

تزویر....

تزویر...

تزویر...

چه میخواهی؟

سوال بی جوابیست ...

میخواهی فرق داشته باشی ...

میخواهی از نو بسازی

میخواهی دنیا را از آن خودت کنی

و فکرها را بیدار....

ولی نمیشود.

ویک کلمه تا ابد

در گوشت زنگ خواهد خورد.....

تقدیر...

تقدیر...

تقدیر...

بن بست خاطره




گاهی در دفترم

تکیه میدهم

به دیواری سفید

سرشار از شعرهای ناسروده .

گاهی آواره میشوم

در حرفهای مچاله شده .

گاهی هم به جستجو

میان سطرها میدوم .

امشب اما

گم شده ام

در بن بست خاطره ای خط خطی .

Thursday, 9 December 2010

مرگ بر صندلي




صندلي مرگ خالي نيست

و تماشاگران
در نوبت بهت
دگمه‌هاي پيرهنشان را
باز مي‌كنند.
روح در عروق مي‌چرخد
و دهان مي‌بندد
بر كلماتي كه
سرگردان مي‌كاوند
شعري را پي در پي
ميان لايه‌هاي موميايي مغز.
نورهاي مستأصل
در چشمم،
ديوارهاي پ‍ُرموج‌ِ خوابهايي را
رنگ زده‌اند.
پله‌هاي بي‌عار
رهايم مي‌كنند
در غفلت سقوط
به خاطره‌‌اي‌ كه
پاهاي كودك را شكست...

جيغ
در آغوش تاريكي دويد
تا دندانه‌هاي مرتعش صاعقه‌اي ساكن،
و مرگ
آرام
بر صندلي نشست.

كه ...
تاب زندگي خالي نيست
و بازيگران
در چرخش پلك
دگمه‌هاي پيراهنشان را
مي‌بندند...

Sunday, 28 November 2010

گوانتانامو


از تماشای تو

قسمت­ های ناقص جهان شکل می­ گیرد

و من که تهران را با کفش­ های تو اندازه گرفته­ ام

خسته ­ام ؛

مچاله انگار نقشه­ ی جغرافیای کفِ پام

چروکه چون حرفِ "چ" مثل چادر

بزرگ نشده ­ام که کوچک شوم

دارم از این همه دل رفتگی­ ها می­ ترکم

تب نکرده ­ام

که سی­ و هفت درجه به سمت تو بچرخم

شانه­ هایم گرفته

جهان سنگین است

ومن دقیق ­تر از آنم که عقربه­ های زمین را

در این هوای گرگ که میش استفراغ می­کند

جلو ببرم

گوانتانامو تن توست

و چشم ­هایت میدان جنگ است

از من نخواه جنگجوی مهربانی باشم

وقتی قلب تو را نشانه رفته ­ام

با چشمانی بسته یکی باز

غروب میدان جنگ

از این زاویه

نه... دندان­ ات را به نشان صلح نشانم نده

خون از دماغ هیچ ­کس نخواهد ریخت

جز دهان من که قرمزی آتش است

آخ ... شعر بیچاره­ ی من

کنار بایست

کم کم تمام می شوی

هرچند در این نبرد نیزه­ ها نرمند و

سپرها موم

از کدام قلبم زخمی شوم ... تو بگو

قسمت­ های ناقص جهان به تکاملی ابدی رسیده ­اند

و من به کوری جاودانه

از باروت خیس رَحِمَت

نطفه می­ بندد کودکی این شعر

و زمستان سرد بین سطرها قندیل میبندد

تو بس

هوا بس

آتش اما نابس است عزیز

و این برف اُریب

نزدیک­ ترین خط واصل ما نخواهد بود

کجای این نفرینی ؟

چه فرق می­ کند

دخیل بسته باشی موهایت را

به قطبی­ ترین شمال این کف دست

یا قطبی ­ترین جنوب این کف پا ؟

Monday, 23 November 2009

مسلخ مصلحت


در سنگلاخ فاجعه ها

با چشمانی بر گشته

بیچارگانی سر فرو هشته

دستان گره خورده در هم

پیچ در پیچ و در انتظار هیچ

در سکوتی چندش آور

و در بهت تنهایی خود

که چگونه مردمانی برگزیده

مصلحت خلق را سنجیده

و قربانی اندیشه را

در مسلخ مصلحت ذبح نموده

و هراسان از کرده خود

بیداد را مائده الهی نامند

و دستان گره خورده را

کنایت از میلادی خوانند

و سکوت را رضایتی ابدی

از برای مغلوبان و نه مغضوبان




مسخ شدگان


در هجوم و درگیری آهن و سیمان

بیچاره مردمانی سرگشته

در وادی ظلمت و پریشانی

روزگار خود را نشخوار می کنند

و همچون مستان

بر ادبار خود لعن و نفرین می فرستند

که چه سان کالبد خالی از خویش خود را

به دوش می کشانند

و دقایق رقت بار خود را

همچون آینه به نظاره می نشینند

بی هییییییییچ کوششی

Tuesday, 17 November 2009

ستیز


در تلالو خاطرات غبار آلود

جان خسته

به تلنگری بیدار می شود

که آغازگر ستیزیست خاموش

میان جان و تن

ذهن و رویا

و جان می گیرند مردگان دیروز در رویای امروز

درکشمکشی دایم

در چگونگی دیروز و چراهای امروز

و ناتوان از پاسخی در خور

و ترسان از ویرانی وجود

که این ستیز

خود آغازیست بر وجودی دیگر

زخمی


با دستهایی لرزان و قلمی پران

بر صفحه وجودم می نویسم

برای چه ؟ برای که ؟

جز آنکه قلب پر طپش آرام گیرد

و روح ملتهب دمی بیاساید

سفیر چکاچک اندیشه های مغشوش

سراسر وجودم را اسیر می سازد

اصلا برای چیست که خود را به نظاره نشسته ام

مگر جز این است که کالبدی تهی شده از خویشم

و روح عصیان زده ام را

در این بازار مکاره به فروش می رسانم

تا مگر کور سوی کوچکی از ولوله روزگار

در آن جای گرفته

بر صفحه کاغذ نقش بندد

ولی افسوس

با تمام کاوشهای درونی روحم

جز نمایش زخمهای وجودم

به یادگار پر ارزشی دست نمی یابم

Monday, 16 November 2009

رقص روزگار


اذهان یخ زده در سردابهای عفونت

به تقلایی بیهوده و رقت بار دچارند

سکوت به شباهنگ دشنامی مانند است

قراولان شب

در دیدگان سرد مردمان

هیمه های بهت فرو می فروزند

جغدی شوم

بر تارک دیوار

آوازی مستانه سر می دهد

و خوشبختی خود را بانگ می زند

طبل سکوت

بر گوشهای مردمان

سنگینی خود را محک می زند

و این همه

به یمن سکوتی فرخنده

رقم زن روزگاریست

لایق لب فروبستگان

که از پس ظلمی مضاعف

سر برون می آرد

و سرنوشت را

به رقصی هولناک می کشاند



Thursday, 12 November 2009

شعرسوخته


بعد از آن شب بود ،


که انسان را همه دیدند


با بادکنکِ سَرَش


که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم


وتماشاچیان تاجر ،


تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ


می شود هزار اسبُ الاغ را


به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست


و همه دیدند که آن شب او


انگشتر اعتقاد به سپیدارها ر

ا

از انگشتِ خود بیرون کشید !


با کلاهی از یال شیر ،


بارانی یی از پوستِ وال ،


شلواری از چرم کرگدن ،


کفشی از پوست گاومیش ،


موهایی از یال بلندِ اسب ،


دندانهایی ار عاج فیل


و استخوانهائی همه از طلای ناب


و قلبش....


تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !


کندوی نو ساخته ای


که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،


همه سوخته بودند


به آتش گلهای سرخُ زرد !

سوتِ ناسوته


برهنه برهنه !


جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،


آذین زنی نازا


و پوتین کهنه ای بر پینه های پا


بی بندُ عاصی به دایره ها


از انسان کسی نمانده بود ...


جز کاسه ای سفال


که هزار بار ،


از کنار دیگِ پُر


خالی گذشته بود


و پوتینی کهنه که از هزار راه بی برگشت،


بی خود خواهِ خود


او را از شعاع آشنائی ،


به شعاع آشناتری می رساند !


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،



این بود سوتِ ناسوته اش ،


آن دَم که پُشت بر جهان خو ساخته ،


چشم در هیچُ پوچ


بابونه خشک می خورد


و خلال می نمود !


روباهِ باد


از خرابه های هم جوار


هق می زدُ می گذشت


با جاروی بلند دُمش


که هزار تار ِ یال ،


از هزار اسب شهید


تشنه هزار جنگ بود !

به وقت گرینویچ


اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت


و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!


من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !


اولین آواز را من خواندم ،


برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،


تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !


من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !


من ماگدالینم ! غول تماشا !


کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !


سپهر را من نیلگون شناختم !


چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوده !


خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود


و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک و راک من !


اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !


کفش ، ابتکار پرسه های من بود


و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !


هندسه ! شطرنج سکوت من بود


و رنگ ، تعبیر دل بغضم !


من اولین کسی هستم که ،


در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !


من اولین سیاه مستِ زمینم !


هر چرخی که می بینید ،


بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !


آه را من به دریا آموختم !


من ماگدالینم !


پوشیده در پوستِ خرس


و معطر به چربی ِ وال !


سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،


با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را


یک جا در آن می چرخانم !


اولین اشک را من ریختم ،


بر جنازه زنی که غوطه ور در شیرُ خون


کنار نارگیلی مُرده بود !


بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !

وصیتنامه


نیمی از سنگها ،صخره‌ها ،کوهستان را


گذاشته‌ام با دره‌هایش،


پیاله‌های شیر را به خاطر سپرده ام


نیم دیگر کوهستان ، وقف باران است.


دریایی آبی و آرام را


با فانوس روشن دریایی می‌بخشم به عمر


شبهای دریا را بی‌آرام ،


بی‌آبی با دلشوره‌های فانوس دریایی


به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند.


رودخانه که می‌گذرد زیر پل مال تو


استخوان بلور که آب پیراهنت شود تمام تابستان...


هر مزرعه و درخت کِشتزار و علف را


به کویر بدهید ،


ششدانگ به دانه‌های شن ،


زیر آفتاب از صدای سه‌تار من


سبز سبز پاره‌های موسیقی


که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب


و گذاشته‌ام روی طاقچه


یک سهم به مثنوی مولانا


دو سهم به نی بدهید


و می‌بخشم به پرندگان رنگها ، کاشیها ، گنبدها


به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

غار و غندیل‌های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را به فصل‌هایی که می‌آیند بعد از من.....