Friday, 6 November 2009

شيطان مي آيد با گام هاي آ هسته


تمام لحظه ها سخت است


زندگي بي محتوايي است


تمام روح وجسمم تهي شد


تمام خاطرات هراسان رفتند


من ماندم و گناهانم


ورود شيطان چه بي مقدمه بود و بي دعوت


درد را مي چشم


طمع زهر مانند آن را


وجود شيطان را تا مغز استخوانم احساس مي كنم


هيچ برگشتي نيست به اين زندگي تلخ


بيهوده زيستن و بي محتوا آغاز شدن و نفس كشيدن


را نمي خواهم....

2 comments:

  1. ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. بعضی عشق را حراج می کردند و برخی دل را
    و شیطان می خندید

    ReplyDelete
  2. هوای روزهای من هوای شعرهای توست
    سرد و سنگین ، پر از درد و زخم های ناگفته
    و شیطان می آید ، اما نه با گام های آهسته
    با گام هایی تند و ویران کننده
    اما نه با دست های خالی
    با تیر سیاه و زهرآگین نفرت، مغزم را نشانه گرفته
    روح و جسمم، ریشه ام را نشانه گرفته
    مغزم را می کوبد پی درپی
    به ریشه ام می زند
    روحم را تسخیر می کند
    چه کنم؟ نمی دانم چیست این حال!؟
    دریای انسانیت گل آلود شده
    صداقت سوخته، مهر مرده
    دیگر آب هیچ چشمه ای پاک نیست
    آب ها مسموم اند، هوا مسموم است
    نفس کشیدن سخت است
    و زندگی...........
    و زندگی مرگ است.
    دیوارها سست و کج شده اند
    نمیتوانم به هیچ یک تکیه کنم
    لاشه ی مرده ی روحم پوسید
    ریشه ام خشکید
    دستانم یکه و خالیست
    و راه.............
    و راه طولانیست.
    و تکرار شعر تو:
    بیهوده زیستن و بی محتوا آغاز شدن و نفس کشیدن را نمی خواهم.

    ReplyDelete