
دویدن به دوردایره...چرخش روی مدار
مدارا کردن بابد... روبه روشدن با زشت
لحضه های شادشاد...سرانجام بد
دگرگونی های عجیب...رویش مجدد
خورد شدن دردست...له شدن در زیر پا
غرور جوانی ...ناامیدی توام با ترس
وحشت از مرگ...گریز از سرنوشت
ملاقات با درد...و خودکشی
این زندگی هیولایی .
نقش ما را محو کرده
ای کاش خدا هم اینجابود
مدارا کردن بابد... روبه روشدن با زشت
لحضه های شادشاد...سرانجام بد
دگرگونی های عجیب...رویش مجدد
خورد شدن دردست...له شدن در زیر پا
غرور جوانی ...ناامیدی توام با ترس
وحشت از مرگ...گریز از سرنوشت
ملاقات با درد...و خودکشی
این زندگی هیولایی .
نقش ما را محو کرده
ای کاش خدا هم اینجابود
جعبهء آبرنگم کو؟
ReplyDeleteباید این سیاهی را محو کرد!
کلبه ای کوچک می خواهم
پنجره ای باز
آسمانی روشن
باغچه ای رنگارنگ
پرچین ها کوتاه
حوض نقاشی ام پر از ماهی
جعبهء آبرنگم کو؟
باید این سیاهی را محو کرد!