Sunday, 28 November 2010

گوانتانامو


از تماشای تو

قسمت­ های ناقص جهان شکل می­ گیرد

و من که تهران را با کفش­ های تو اندازه گرفته­ ام

خسته ­ام ؛

مچاله انگار نقشه­ ی جغرافیای کفِ پام

چروکه چون حرفِ "چ" مثل چادر

بزرگ نشده ­ام که کوچک شوم

دارم از این همه دل رفتگی­ ها می­ ترکم

تب نکرده ­ام

که سی­ و هفت درجه به سمت تو بچرخم

شانه­ هایم گرفته

جهان سنگین است

ومن دقیق ­تر از آنم که عقربه­ های زمین را

در این هوای گرگ که میش استفراغ می­کند

جلو ببرم

گوانتانامو تن توست

و چشم ­هایت میدان جنگ است

از من نخواه جنگجوی مهربانی باشم

وقتی قلب تو را نشانه رفته ­ام

با چشمانی بسته یکی باز

غروب میدان جنگ

از این زاویه

نه... دندان­ ات را به نشان صلح نشانم نده

خون از دماغ هیچ ­کس نخواهد ریخت

جز دهان من که قرمزی آتش است

آخ ... شعر بیچاره­ ی من

کنار بایست

کم کم تمام می شوی

هرچند در این نبرد نیزه­ ها نرمند و

سپرها موم

از کدام قلبم زخمی شوم ... تو بگو

قسمت­ های ناقص جهان به تکاملی ابدی رسیده ­اند

و من به کوری جاودانه

از باروت خیس رَحِمَت

نطفه می­ بندد کودکی این شعر

و زمستان سرد بین سطرها قندیل میبندد

تو بس

هوا بس

آتش اما نابس است عزیز

و این برف اُریب

نزدیک­ ترین خط واصل ما نخواهد بود

کجای این نفرینی ؟

چه فرق می­ کند

دخیل بسته باشی موهایت را

به قطبی­ ترین شمال این کف دست

یا قطبی ­ترین جنوب این کف پا ؟