Monday, 16 November 2009

رقص روزگار


اذهان یخ زده در سردابهای عفونت

به تقلایی بیهوده و رقت بار دچارند

سکوت به شباهنگ دشنامی مانند است

قراولان شب

در دیدگان سرد مردمان

هیمه های بهت فرو می فروزند

جغدی شوم

بر تارک دیوار

آوازی مستانه سر می دهد

و خوشبختی خود را بانگ می زند

طبل سکوت

بر گوشهای مردمان

سنگینی خود را محک می زند

و این همه

به یمن سکوتی فرخنده

رقم زن روزگاریست

لایق لب فروبستگان

که از پس ظلمی مضاعف

سر برون می آرد

و سرنوشت را

به رقصی هولناک می کشاند



2 comments:

  1. رقص روزگار در زمان. همه میرقصند ، همه میرقصیم. رقصی که این روزها به طور ناخواسته همه با اون هنرمندترین مردمان جهان شدیم ، هنری که به زور به جبر ، بی اختیار یاد گرفتیم و یاد دادیم و پر و بالش دادیم. رقص با آهنگ تلخ ظلم ، ملودی بی رنگ عشق ، ساز بی صدای ترس و جسم بی روح

    ReplyDelete
  2. جغدی شوم

    بر تارک دیوار

    آوازی مستانه سر می دهد

    و خوشبختی خود را بانگ می زند



    az dide man injaa mareke bood

    ------- SPOOK

    ReplyDelete