Thursday, 9 December 2010

مرگ بر صندلي




صندلي مرگ خالي نيست

و تماشاگران
در نوبت بهت
دگمه‌هاي پيرهنشان را
باز مي‌كنند.
روح در عروق مي‌چرخد
و دهان مي‌بندد
بر كلماتي كه
سرگردان مي‌كاوند
شعري را پي در پي
ميان لايه‌هاي موميايي مغز.
نورهاي مستأصل
در چشمم،
ديوارهاي پ‍ُرموج‌ِ خوابهايي را
رنگ زده‌اند.
پله‌هاي بي‌عار
رهايم مي‌كنند
در غفلت سقوط
به خاطره‌‌اي‌ كه
پاهاي كودك را شكست...

جيغ
در آغوش تاريكي دويد
تا دندانه‌هاي مرتعش صاعقه‌اي ساكن،
و مرگ
آرام
بر صندلي نشست.

كه ...
تاب زندگي خالي نيست
و بازيگران
در چرخش پلك
دگمه‌هاي پيراهنشان را
مي‌بندند...

Sunday, 28 November 2010

گوانتانامو


از تماشای تو

قسمت­ های ناقص جهان شکل می­ گیرد

و من که تهران را با کفش­ های تو اندازه گرفته­ ام

خسته ­ام ؛

مچاله انگار نقشه­ ی جغرافیای کفِ پام

چروکه چون حرفِ "چ" مثل چادر

بزرگ نشده ­ام که کوچک شوم

دارم از این همه دل رفتگی­ ها می­ ترکم

تب نکرده ­ام

که سی­ و هفت درجه به سمت تو بچرخم

شانه­ هایم گرفته

جهان سنگین است

ومن دقیق ­تر از آنم که عقربه­ های زمین را

در این هوای گرگ که میش استفراغ می­کند

جلو ببرم

گوانتانامو تن توست

و چشم ­هایت میدان جنگ است

از من نخواه جنگجوی مهربانی باشم

وقتی قلب تو را نشانه رفته ­ام

با چشمانی بسته یکی باز

غروب میدان جنگ

از این زاویه

نه... دندان­ ات را به نشان صلح نشانم نده

خون از دماغ هیچ ­کس نخواهد ریخت

جز دهان من که قرمزی آتش است

آخ ... شعر بیچاره­ ی من

کنار بایست

کم کم تمام می شوی

هرچند در این نبرد نیزه­ ها نرمند و

سپرها موم

از کدام قلبم زخمی شوم ... تو بگو

قسمت­ های ناقص جهان به تکاملی ابدی رسیده ­اند

و من به کوری جاودانه

از باروت خیس رَحِمَت

نطفه می­ بندد کودکی این شعر

و زمستان سرد بین سطرها قندیل میبندد

تو بس

هوا بس

آتش اما نابس است عزیز

و این برف اُریب

نزدیک­ ترین خط واصل ما نخواهد بود

کجای این نفرینی ؟

چه فرق می­ کند

دخیل بسته باشی موهایت را

به قطبی­ ترین شمال این کف دست

یا قطبی ­ترین جنوب این کف پا ؟