
با دستهایی لرزان و قلمی پران
بر صفحه وجودم می نویسم
برای چه ؟ برای که ؟
جز آنکه قلب پر طپش آرام گیرد
و روح ملتهب دمی بیاساید
سفیر چکاچک اندیشه های مغشوش
سراسر وجودم را اسیر می سازد
اصلا برای چیست که خود را به نظاره نشسته ام
مگر جز این است که کالبدی تهی شده از خویشم
و روح عصیان زده ام را
در این بازار مکاره به فروش می رسانم
تا مگر کور سوی کوچکی از ولوله روزگار
در آن جای گرفته
بر صفحه کاغذ نقش بندد
ولی افسوس
با تمام کاوشهای درونی روحم
جز نمایش زخمهای وجودم
به یادگار پر ارزشی دست نمی یابم
بر صفحه وجودم می نویسم
برای چه ؟ برای که ؟
جز آنکه قلب پر طپش آرام گیرد
و روح ملتهب دمی بیاساید
سفیر چکاچک اندیشه های مغشوش
سراسر وجودم را اسیر می سازد
اصلا برای چیست که خود را به نظاره نشسته ام
مگر جز این است که کالبدی تهی شده از خویشم
و روح عصیان زده ام را
در این بازار مکاره به فروش می رسانم
تا مگر کور سوی کوچکی از ولوله روزگار
در آن جای گرفته
بر صفحه کاغذ نقش بندد
ولی افسوس
با تمام کاوشهای درونی روحم
جز نمایش زخمهای وجودم
به یادگار پر ارزشی دست نمی یابم
و چیست راز زخم دل تو
ReplyDeleteکجایی امشب؟
ReplyDeleteگل وحشی در بهشتِ روشنايِ ستاره، شيفته ي پرواز مانده هنوز و رنجها برای رهایی سوگوارند
حرفهای بی حد،تفاوت همان مفهوم ها
ولی من هنوز در شعله های تو آتش می گیرم
بی وقفه
زیر نقابی از تطهیر
بی دغدغه
تباه کردن عشق اینبار طعم پیشین را نداشت
و من با خود می اندیشم که آیا تو نیز در این اندیشه ای؟
و من هنوز در اندیشه ام....
دوست دارم همیشه دستات روی کاغذ بلرزه
ReplyDeleteاصلا برای چیست که خود را به نظاره نشسته ام
ReplyDeleteچرا دیگه شعر نمیذاری؟
خیلی وقته
چرا؟
نکنه دستات یخ زده
یا قلمت جوهر نداره
من پر از سوالای بی جوابم