Monday, 28 March 2011

سگ آواره




سگ آواره در معبر عبث

دندان کینه شکسته به شعله زار زخم

سگ تیپا خورده ی خانه به دوش

ولگرد و بی شکیب

چو زنجیری بزه کار

زوزه می کشد که هر روز گرسنه است

با رنج و اشک های همیشه اش

سگی که پشت چراغ هنجارهای مردود

عادتهای غلط ، سنت های سمج

پشت شکنجه گاه قوانین قراردادی وضعی

سرکوب بوده رانده شده

منکوب مانده است...

سگ فریب خورده ی افیونی

بی تکیه گاه ِ کسان

خنجر ِ دودبار ِ مرگ نوشیده است از دست ِ ناکسان!

سگ زخمی

که مطرود مانده از نگاه سرمایه دار رند!

سگ ژنده پوش ِ شور بخت

که هزاران بار دیده ای در هر کنار و گوشه ی شهر

در قفس پر تعفن ِ روز مرگی ِ ماشینی

هی می دود و هی می دود و به مقصد نمی رسد.

اینجا چنان که گفتم

سگ ِ بی وفای شهر کثیف

برای یک لقمه نان

برای محبت ِ بی منت

هاری گرفته ، طغیان کرده است

جان داده بارها و هنوز

محکوم مانده است...

بی فایده



تهوع

احساس پوچی

برگه هایی سفید

سوال هایی که بی جواب خواهند ماند

لبخندهایی که باید زد

درسهایی که از قبل آموخته ایم

تکرار....

تکرار....

تکرار....

برتو نهیب میزنند

که بی فایده ای....

چون که مثل آنها نیستی...

مثل آنها فکر نمیکنی...

مثل آنها حرف نمیزنی....

تزویر....

تزویر...

تزویر...

چه میخواهی؟

سوال بی جوابیست ...

میخواهی فرق داشته باشی ...

میخواهی از نو بسازی

میخواهی دنیا را از آن خودت کنی

و فکرها را بیدار....

ولی نمیشود.

ویک کلمه تا ابد

در گوشت زنگ خواهد خورد.....

تقدیر...

تقدیر...

تقدیر...

بن بست خاطره




گاهی در دفترم

تکیه میدهم

به دیواری سفید

سرشار از شعرهای ناسروده .

گاهی آواره میشوم

در حرفهای مچاله شده .

گاهی هم به جستجو

میان سطرها میدوم .

امشب اما

گم شده ام

در بن بست خاطره ای خط خطی .