
...
سکوت
باز هم سکوت ...
بازهم فشار هنجره به دست بغض
باز هم خلوت کردن پشت چشمها ـ پشت گوشها
پشت درختان تن سوخته از بی مهری
پشت کوچه پس کوچه دردهای بی وقفه
پشت کوژ و کاو آیینه
پشت زنگار ذهن
تمامی اعمال ریاضی را تست زدم بر خود
جمع کردم ـ کم آوردم
ضرب کردم ـ جا برای حجمش نبود
تقسیم کردم ـ بوی گندش زد بالا
تفریق کردم ـ چیزی عوض نشد !!!
زیر رادیکال رفتم
تکه تکه شدم در حسرت روزهای خوب
که حتی سرابش هم رنگ پریده شده
آری سکوت
باز هم سکوت...
باز هم تنهایی
آشناترین واژه زندگی ام
گویی چسبیده است چون پیچک به جسمم ـ به اسمم
باز هم سکوت
باز هم پشیمانی از حرف زدن
پشیمانی از خارج شدن از چهارچوب
پشیمانی از خیانت به تنهایی
مته می گذارم بر روی هر چه که هست
پتک می زنم به هرآنچه که خواهد بود
همچو پايیزم که انتظار هیچ بهارش نیست
که غرور خشک و سردش را به نخ بخیه نمی دهد
که تنش می لرزد از سوز زمانه و باز هم استوار است
در سکوت می غلتد و پشت می کند به هر بهار ...
" کاش معنی سه نقطه های انتهای جمله هایم را بفهمد "
No comments:
Post a Comment