
صندلي مرگ خالي نيست
و تماشاگران
در نوبت بهت
دگمههاي پيرهنشان را
باز ميكنند.
روح در عروق ميچرخد
و دهان ميبندد
بر كلماتي كه
سرگردان ميكاوند
شعري را پي در پي
ميان لايههاي موميايي مغز.
نورهاي مستأصل
در چشمم،
ديوارهاي پُرموجِ خوابهايي را
رنگ زدهاند.
پلههاي بيعار
رهايم ميكنند
در غفلت سقوط
به خاطرهاي كه
پاهاي كودك را شكست...
جيغ
در آغوش تاريكي دويد
تا دندانههاي مرتعش صاعقهاي ساكن،
و مرگ
آرام
بر صندلي نشست.
كه ...
تاب زندگي خالي نيست
و بازيگران
در چرخش پلك
دگمههاي پيراهنشان را
ميبندند...