Monday, 2 November 2009

پایان



صدایی نیست ، آوایی نیست

فقط سیطره ی سکوت است و حکومت تنهایی

دستی نیست ، تکیه گاهی نیست

هر چه هست دردیست آشنا با من و خاطرات غریبم.

ای کاش می توانستم گریه کنم و تمام دردها و دلتنگی هایم را

با اشکهایم از خود برهانم

ولی افسوس که دیگر چشمهایم نای گریه کردن ندارند.

به واژه ها و کلمات پناه جسته ام

که شاید به جادویشان بتوانم دردهایم را خرد کنم

ولی افسوس که آنها خود یاد آور و معنای دردند.

هنوز هم با کلمات بازی می کنم

هنوز هم به جملات دست می سایم

ای کاش می توانستم پرواز کنم

ولی افسوس که پرواز ممنوعیتی ست ابدی.

چه بی رحمانه زمانه کیفرم می دهد

چه ظالمانه روزگار به من پشت کرده است

چه وحشیانه مرا به صلیب کشیده است

که حتی جغد شوم از من هراسان است!

نمی دانم تا کی نمی دانم تا چه وقت

چشمهایم در فراسوها انتظارت را خواهند کشید؟؟؟

نمی دانم تا کی نمی دانم تا چه وقت

دلم به امید ... نفس خواهد کشید؟؟؟

از میان واژه ها ندایی می رسد:

همه چیز تمام شد دیگر امیدی نیست.

1 comment:

  1. طاقت بیار میشه شنید، خندیدن دلخواه رو
    تو زنده می‌مونی رفیق، طاقت بیار این راه رو
    طوفانو پشت سر بذار، اون سمت ما آبادیه
    این زمزمه تو گوشمه، فردا پر از آزادیه

    به بلاگر خوش اومدی

    ReplyDelete