Monday, 23 November 2009

مسلخ مصلحت


در سنگلاخ فاجعه ها

با چشمانی بر گشته

بیچارگانی سر فرو هشته

دستان گره خورده در هم

پیچ در پیچ و در انتظار هیچ

در سکوتی چندش آور

و در بهت تنهایی خود

که چگونه مردمانی برگزیده

مصلحت خلق را سنجیده

و قربانی اندیشه را

در مسلخ مصلحت ذبح نموده

و هراسان از کرده خود

بیداد را مائده الهی نامند

و دستان گره خورده را

کنایت از میلادی خوانند

و سکوت را رضایتی ابدی

از برای مغلوبان و نه مغضوبان




3 comments:

  1. عفیف و بی پیرایه
    اندک سخن بود و آفرینش را تسبیح می گفت
    اما چندانکه شمشیر چون صاعقه ای بر او فرود آمد
    به گونه ی شیر می غرید
    اکنون تا از حقیقت سخن به میان آورد
    صدا کفافش نمی دهد
    لعنت و نفرین کفافش نمی دهد
    برای بیان حقیقت کنون او را تفنگی می باید.

    ReplyDelete
  2. taraneye khamoosh24 November 2009 at 06:09

    می دونم تو هم مثل من دلت پره
    کاش میشد اعتراض را فریاد زد
    گاه می‌اندیشم به سکوت آدمها در قبال ظلمها!
    به گریه باران بر زمین و فقط گریه باران!
    به نگاه معصوم کودکی مرده در آغوش مادری زیرآوار مانده!
    می اندیشم و گاه به یاد می آورم
    که انسان را چه شده است که این گونه خاموش مانده؟!
    و هیچگاه فراموش نمیکنم…
    می‌گویند سرزمینت بدون مردم بوده!
    و من با خود می‌گویم پس آن همه مردم که من میشناسم که بودند؟!
    و به یاد می‌آورم که انسان را چه شده است که این گونه خاموش مانده؟!

    ReplyDelete
  3. Silence speaks
    Silence screams
    Silence talks louder then any word
    that cuts true the heart like a sword.

    Silence speaks
    Silence screams
    Silence echoes in my ears
    to my eyes it brings tears

    Silence speaks
    Silence screams
    Silence drives me around the bend
    what's the problem i don't understand

    Silence speaks
    Silence screams
    Silence is a weapon of your choice
    To cut trough my heart
    Like a sword
    with out saying a single ward

    ReplyDelete