
بعد از آن شب بود ،
که انسان را همه دیدند
با بادکنکِ سَرَش
که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
وتماشاچیان تاجر ،
تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ
می شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها ر
ا
از انگشتِ خود بیرون کشید !
با کلاهی از یال شیر ،
بارانی یی از پوستِ وال ،
شلواری از چرم کرگدن ،
کفشی از پوست گاومیش ،
موهایی از یال بلندِ اسب ،
دندانهایی ار عاج فیل
و استخوانهائی همه از طلای ناب
و قلبش....
تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !
کندوی نو ساخته ای
که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
همه سوخته بودند
به آتش گلهای سرخُ زرد !
آسمان را مه گرفته است
ReplyDeleteروز،پشت خیمه ی شب تنهایی پنهان است
خیس شد سنگهای کوچه از گریه های سرد هراس انگیز ابرها
چترهای سیاه بر دست عابران رهگذار تنهای سپیدپوش کوچه ها
کوچه خاکی بی انتهای تنگ بی فانوس
بهانه ناچیز رهگذران
از روزنه ی پنجره وسعتی را که سرشار از تهی ست نظاره میکنم
سخن سوخته
شعر سوخته
نغمه های سوخته را گوش میکنم
عطر گلهای آهنی نفرت آمیز هوای تازه را بو میکنم
آسمان را مه گرفته