
هوای این روزها
دیگر با من سازگار نیست
خطوط در هم نوشته شده ی نا گفته ها
طومار زندگی را
شتابناک در هم پیچیده است
این دگرگونی بزرگ را
مدتها بود حدس زده بودم
آنگاه که نخ خاطرات
به میخ کابوس های سیاه و سفیدم بسته شد
حدس زده بودم که قرعه فال
به نام من افتاده است
دیگر با من سازگار نیست
خطوط در هم نوشته شده ی نا گفته ها
طومار زندگی را
شتابناک در هم پیچیده است
این دگرگونی بزرگ را
مدتها بود حدس زده بودم
آنگاه که نخ خاطرات
به میخ کابوس های سیاه و سفیدم بسته شد
حدس زده بودم که قرعه فال
به نام من افتاده است
زندگی ام مثل چهار فصل سال میگذرد
ReplyDeleteگاهی سبز مثل بهار
گاهی گرم مثل تابستان
گاهی غمگین مثل پاییز
و گاهی سرد مثل زمستان
کودکی ام به من آموخته بود که سبز باشم
همیشه بهاری باشم
اما من مدتهاست از روزهای شیرین کودکی ام فاصله گرفته ام
کاش زندگی مرا بار دیگر به کودکی ام باز میگرداند..
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
ReplyDeleteمیکشد گمشدگان را به زیارتگاهش
نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خستهام مثل درختی که از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره توبه رسیده است به بسم الله اش