Monday, 2 November 2009

طومار زندگی



هوای این روزها

دیگر با من سازگار نیست

خطوط در هم نوشته شده ی نا گفته ها

طومار زندگی را

شتابناک در هم پیچیده است

این دگرگونی بزرگ را

مدتها بود حدس زده بودم

آنگاه که نخ خاطرات

به میخ کابوس های سیاه و سفیدم بسته شد

حدس زده بودم که قرعه فال

به نام من افتاده است

2 comments:

  1. زندگی ام مثل چهار فصل سال میگذرد
    گاهی سبز مثل بهار
    گاهی گرم مثل تابستان
    گاهی غمگین مثل پاییز
    و گاهی سرد مثل زمستان
    کودکی ام به من آموخته بود که سبز باشم
    همیشه بهاری باشم
    اما من مدتهاست از روزهای شیرین کودکی ام فاصله گرفته ام
    کاش زندگی مرا بار دیگر به کودکی ام باز میگرداند..

    ReplyDelete
  2. همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
    می‌کشد گمشدگان را به زیارتگاهش

    نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
    عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش

    به من از آتش او در شب پروانه شدن
    نرسیده است به جز دلهره جانکاهش

    از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
    ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟

    کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
    خسته‌ام مثل درختی که از آذر ماهش

    باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
    سوره توبه رسیده است به بسم الله اش

    ReplyDelete