Friday, 6 November 2009

شعر من


شعر من فریاد باش

شعر من تا می توانی بر علیه ظلم واستبداد باش

شعر من

آتش کن و بر ضد هر خونین دل و ضحاک باش

شعر من دمساز باش

شعر من ای عرش پررعد و برقم

ای مسلسل

ای سلاح گرم و سردم

شعر من ای انعکاس درد قلبم

ای نشانگر از درون پر نبردم

شعر من

ای گمشده در اندرون درد و ماتم

شعر من تا می توانی آتشین باش

و ستم را از درون کاخهای رنگ رنگی

همره آثار دژخیمان خون آشام

بیرون کش

بسوزان...

خردکن...

شعر من همچون مسلسل در کف مردان جنگی

پاره کن آن سینه پرحیله افراسیابان

پاره کن آن بند و زنجیر اسارت را

وزان پس

با خروشی آتشین و سرخ

بنادار آن بنای پرعدالت را

شعر من درخود نشانی از نبودن یا نداشتن

یا چنین فعلی

تحرک در زمان را یاوگی انگاشتن

همره بیچارگی

بیمایگی

وین شعار ابلهانه حک بر سقف زمانه

زیستن با هر چه نکبت

دوری از هر گونه حکمت

دم نیاوردن

و با چشمان خونین

دیدن و نا دیده خواندن

رنگ را بی رنگ نامیدن

و رنج ممتد بیچارگی را

در ضیافت

شعر خواندن

بگوعریان کن و مهراس از دشمن

مترس

آخر

(چگونه این چنین بودن

5 comments:

  1. پاره کن آن سینه پر کینه افراسیابان

    ReplyDelete
  2. سلام وبلاگ خیلی خوبی داری امیدوارم که همینطور به وبلاگ نویسی ادامه بدی

    ReplyDelete
  3. خواندم شعر تو را با آن دل تنگ
    شعر تو روی دفتر من درد میکند

    ReplyDelete
  4. شعر بود
    یک دکل فشار قویِ برق
    به هیچ جا وصل نبود
    می‌توانست پاریس، نیویورک و تمام پایتخت‌های جهان را
    روشن کند
    کسی اگر به او دست می‌زد
    تباه می‌‌شد
    دیگر با هیچ برقی شارژ نمی‌شد
    خراب می‌‌شد
    شعر می‌شد
    یک دکل فشار قویِ تنها

    ReplyDelete
  5. ای شاعر!تو حیات زندگی هستی و علی رغم خشونت دوران بر زمانه فایق شده ای
    ای شاعر!روزی بر قلب ها حکومت خواهی کرد.بنابراین قلمرو حکومتت بیکرانه است
    ای شاعر!تاج خاری را که بر سر داری خوب ببین ،بی تردید ،شکوفایی تاج گل های برگ بو را که در آن نهفته است،خواهی دید

    ReplyDelete