Sunday, 1 November 2009

دیوارهای شکسته


سردر گمم

نمی دانم تا کی باید به سکوتم بنازم

هنوز خیلی حرفای سوخته در دلم مانده

آنقدر که قهوه ها وفنجانها هم حیران مانده اند

اما خوب می دانم که

درخت دوستی قدم های فصل نا مهربانی را

به تحیر نشسته است

می دانم که دیگر با پند و همفکری هم

نمی توان آدم بود

می دانم که این پرها دیگر به درد قفس می خورند

می دانم که هیچ دلی بی دلیل نمی میرد و

چگونه زیر پا می ماند

ومی دانم که آخر همه بن بست ها دیوار است

اما نمی دانم چگونه است که

آخر یکی از این بن بست ها

سرم را بر دیوارهای شکسته نهاده ام

شاید گمان می کردم

می شود پیه هر چیز را به تن مالید

2 comments:

  1. سلام آقا دانیال
    وب لاگ خیلی خیلی قشنگی دارید.من از تمام نوشته هاتون لذت بردم.امیدوارم و دوست دارم نوشته های بیشتری از شما ببینم.من هر روز به وبلاگتون سر میزنم.
    منتظرم.......

    ReplyDelete
  2. شنیدم کسی هست ، پناه بی پناهان ، امید ناامیدان و هیچ نمی خواهد مگر خودت را. به دنبالش گشتم. همه جای دنیا را گشتم. نبود. دروغ بود. و اکنون اینجا ، کنار این دیوار ترک خورده و قدیمی نشسته ام. حال و روزش بهتر از من نیست. سردرگم است. صدایی می شنوم. نزدیک است ، خیلی نزدیک. نزدیک تر از دیوار ، نزدیک تر از زمین ، نزدیک تر از خودم. گویا ندایی است از درونم از قلبم. صدایش آشناست. همیشه کنارم بود و انکارش می کردم. همیشه می شنیدمش و نادیده می گرفتم. همیشه بود ، قبل از اینکه من باشم. پناهم بود. یارم بود. راهم بود. راهنمایم بود و دروغ نبود و نمی دانستم و به دنبال راهی می گشتم که نبود. افسوس که یک لحظه هم به ندای قلبم گوش ندادم.

    ReplyDelete