
خسته از تمامی پنجرهها...
خسته از شلاق بیرحمی...
دیگر بار لب گشودم تا سخنی بیابم و بگویمش....
اما غمی یافتم در سکوت همه لبها...
خواستم نگاهی بکنم و پنجرهای یافتم که کودکان زندگی
با سنگهای بهار آن را شکسته بودند...
من طمع بر آسمان بستم و جسمی یافتم که پا بر زمین گذاشته بود...
کاش نمیگفتمش ٬ تمام آنچه را که گفته بودم
تا اینگونه نپیچد کلاف احساسش در رخنههای خالی وجودم ...
تا تنها مرگ٬ این آخرین آشنای شعرِ زندگی را از بر کند...
نميدونم چي بگم. حرف هست اما به زبون نميياد؛ مثل بغض...
ReplyDeleteajaab !!!!!
ReplyDeleteضربه ات کاری بود
ReplyDeleteدل من سخت شکست