Thursday, 12 November 2009

آخرین آشنا


خسته از تمامی پنجره‌ها...

خسته از شلاق بی‌رحمی...

دیگر بار لب گشودم تا سخنی بیابم و بگویمش....

اما غمی یافتم در سکوت همه لبها...

خواستم نگاهی بکنم و پنجره‌ای یافتم که کودکان زندگی

با سنگهای بهار آن را شکسته بودند...

من طمع بر آسمان بستم و جسمی یافتم که پا بر زمین گذاشته بود...

کاش نمی‌گفتمش ٬ تمام آنچه را که گفته بودم

تا اینگونه نپیچد کلاف احساسش در رخنه‌های خالی وجودم ...

تا تنها مرگ٬ این آخرین آشنای شعرِ زندگی را از بر کند...

3 comments:

  1. نمي‌دونم چي بگم. حرف هست اما به زبون نمي‌ياد؛ مثل بغض...

    ReplyDelete
  2. ضربه ات کاری بود
    دل من سخت شکست

    ReplyDelete