
آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است
همه چیز تباه شده و سقوط کرده
این درهای بزرگ چوبی بسته خواهند ماند
وقتی که قلب ، قبری ست مملو از خون
و روح ، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته
آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده
و آتش شرف به تمامی خاکستر شده
این شکوه دست نخورده خواهد ماند
همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند
در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته
در برابر زخم های آواز
آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم
اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد
در تمنای گشودن این درهای بسته
به جست وجوی سقوط کردگان مرو
ما، تخته بندِ آهن و سیمان شهر ها
ReplyDeleteدور ار شکُوه دشت و بیابان و کوه ها
آواز بندیان را خوش داریم
نگاهم را به دورهای دور می کشانم
ReplyDeleteروزی را می بینم که هنوز با تو آشنا نبودم
و چه مهربانی را نشناخته بودم
گویی که زمان و زمانه طور دیگری بود
و گویی که درختان در آن زمان نیک به سبزینه نرفته بودند
گویی که کوهها هنوز وقار استواری خود را نیافته
و دریاها چنین پر از خروش نبودند
گویی که قلبی نبود که در سینه ام بتپد
و در باغ زیبای طبیعت
فرسایش تپه های تنها مانده در معرض بادها
و طوفانهای سهمگین را
از نگاه ساکت یک پنجره نگاه می کردم
اما اینک زکام زیبایی گرفته ام