Sunday, 1 November 2009

1 comment:

  1. کبوتر سياه
    خسته ام از گريستن و هنوز از آفتاب نشانی نيست
    ديگر نمی دانم که نفرينت کنم يا دعا
    می ترسم که جستجويت کنم و می ترسم آنجا بيابمت که
    همه می گويند رفته ای

    گاه می خواهم دست از پيکار بردارم و ميخ هايی که رنجم می دهند بيرون بکشم
    اما چشمانم می ميرند اگر به چشم های تو نگاه نکنند
    و عشقم باز می گردد تا سحرگاهان به انتظارت بنشيند

    ReplyDelete